Alienated

از خود بیگانه‌ام.

Alienated

از خود بیگانه‌ام.

267

Tuesday, 5 Azar 1404، 01:09 AM

از اینجا به بعد را نمی‌دانم. اینکه می‌توانم یا نه را هم نمی‌دانم. دورم توی جزیره‌ای متروکه. نه حواسم هست نه جسمم نه خودم. میان ضربات قلم، اثر رنگم گم می‌شود. این رخت فصل سرما بجای گرم کردن فقط شانه‌هایم را خسته می‌کند. این‌طوری و این شکلی به درد نمی‌خورد. بقیه، همه مشغولند. سرشان گرم. من متنفر از هیاهو با خاطری زودرنج، بی‌میل به مشارکت، فقط نگاه می‌کنم. چیزی نمی‌خواهم. از رفتن از کندن و دیدن بیزار شده‌ام. به فکر فرو ریختن مثل پلی ترک خورده. فکرهایم کمکی نمیکنند. برای بستن زبان، حواس‌پرتی خودتجویز یک جایی به بعد، دیگر جواب نمی‌دهد. حس می‌کنم دست‌هایم خالی است. کاش سرم هم همین‌طور. فکر نمی‌کنم این چیزی که درون رگ‌های من راه میرود خون باشد. خیلی تیره‌تر است. نیاز دارم جایی روی جمجمه‌ام سوراخی باز شود. نه برای خاراندن مغزم یا گشودن چشم سومم بلکه برای بالا آوردن.

جایی میان این روزها، دست‌هایم از خیلی چیزها شسته شد. عمدتا امیدهای واهی و درهایی که باز نشدند. پیرمرد خسته به عصا تکیه میکند. عصا در دستانم شکست. 

+فردا باید جز کار، جایی کلاس برم حوصله نیست.

  • 04/09/05
  • Almir ‌

نظرات (۱)

  • نا رسته
  • دکتر خوبی هستی و کاملا درد و درمان خودتو میشناسی تو  سودای سرت بالا رفته باید دنبال درمانش باشی

    پاسخ:
    طبیب بی‌درمان دکتر بی‌دارو
    کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">