230
میتونم رو راست باشم اینجا حیاط خلوت حرفامه. پس بذار بگم. اون مراد دل، اون فانتزیِ نشدنی، اون آشنای بیگانه، اون اگه میشد چه میشدِ تو سرم... فاصلهی ما منظومههاست. خواستم بگم. گفتم.
نشدنیِ جالب.
- ۱ نظر
- 30 Ordibehesht 04 ، 13:42
میتونم رو راست باشم اینجا حیاط خلوت حرفامه. پس بذار بگم. اون مراد دل، اون فانتزیِ نشدنی، اون آشنای بیگانه، اون اگه میشد چه میشدِ تو سرم... فاصلهی ما منظومههاست. خواستم بگم. گفتم.
نشدنیِ جالب.
دلتنگ آنیم که ندانیم.
پینوشت: روزایی هست که بچه دورم زیاده، از این که حوصله و رخوت ندارم که باهاشون پا به پا بشم، از اینکه میدونم یه خاطره خوب بچگی میتونه چقدر براشون خوب باشه، از اینکه هیچ برنامه برای بازی کردن یه نقش خوب تو بزرگ شدن و شخصیتشون ندارم یا حتی اگرم برنامهای داشتم ذوق و ارادهش رو ندارم، حسی بهم میده که منو توی خودش میپیچه، میچلونه و اماده میشه دفعهی بعدی که به اینا فکر کردم بیاد سراغم باز.
At the end of the day, it's not important. You're just another guy in their eyes as well as they're just another stranger in your life who you happen to encounter with. The more you let it be, sooner it'll be alright.
نشستم به داستانهای فراطبیعی و سنتی و فولکلور مادرم که از این اون شنیده گوش میدم و تقریبا تمام جزئیاتش با داستانهای هزار و یک شبی که شنیدم تداعی و رسونیت میکنه. این هم در حالی که اصلا چنین کتابی رو نمیدونست. جالبه که داستانهای فولکلور اینقدر وجه مشترک دارند. کاش بود کسی و تلاشی که اینا رو ثبت و مکتوب و بررسی میکرد.
قرار بر اینه که خاکی شی. تو هر راهی به اقتضا موقعیت دفرمه شی. آفتاب و طوفان زده شی. اما آخرش اون اصلیت اون اسنس همونه که بوده. تو همونی و هنوز هم خودتی. پس باج نده. شرم نکن. پا پس نکش. از همونی که بودی و هنوزم هستی راه بگیر، سرچشمه بگیر. خودت بودن عیبی نداره.
امروز سالگرد حاجی ختم قرآن داشتیم. همه چی خوب گذشت. علیرغم نداشتن دل خوش از اقوام، دیدن چهرههای آشنا تو خودش لطف ریزی داره. امیدوارم نعمت و توفیق همین کار کوچیک رو خدا برامون حفظ کنه.
چیزای ساده رو بیرونق نکنیم. درسته دنیا شده دنیای "فستفودیِ به همه چی یه نوک بزن"، ولی بذار از خودت بشنوم که فلان جایی که رفتی چه شکلیه بجای سرچ و باز کردن تب images گوگل. بذار از خودت بشنوم که آخر اون دراما چی شد بجای اینکه لینک کلیپشو بدی. بذار در مورد پیشپاافتادهترین روزمرهگیهامون حرف بزنیم بدون ترس اینکه نکنه حوصله سر میبریم یا اینکه حرفامون به اندازهی کافی جالب و خفن نیستن. بیا یکم دوز اَمیوز شدنمون رو بیاریم پایین.
It's one of those days; full of detachments. A gloomy grey day. There is no sense of belonging. Nothing looks friendly no one seems family nowhere feels home. You are just a stranger. You Don't expect anything or anyone and nobody awaits you nothing gonna happen.
A grey day a grey you. You are a stranger among others.
میدونی دلم تنگ حرف زدن بدون عواقب شده. یعنی چی یعنی حرف زدنی که قرار نباشه تا مدتها غصه طرف رو بخورم. اخیرا فقط نشستم غصه دور و بریها و دوستامو خوردم. دلم برای حرف زدنی تنگ شده که قرار نباشه نه تو انتظاری برای این داشته باشی که کسی غصهتو بخوره نه تو غصه کسی رو بخوری همینجوری آزاد و راحت حرف بزنی و حرف بشنوی.