Alienated

از خود بیگانه‌ام.

Alienated

از خود بیگانه‌ام.

148

Thursday, 5 Bahman 1402، 08:35 PM

I don't even know how to enjoy a good weekend

  • 05 Bahman 02 ، 20:35
  • Almir ‌

147

Wednesday, 4 Bahman 1402، 08:35 PM

May god forgive me for so much hatred that I've built up within me

  • 04 Bahman 02 ، 20:35
  • Almir ‌

146

Tuesday, 3 Bahman 1402، 10:18 PM

I've kinda become a pile of nothing. Like a house that's been empty for quite a while. There are naked walls with nail marks on them, broken open doors, stained windows, and lonely forgotten rooms.

 

I'm the dissolving ice in the drink that someone left on the beach in the summer to go for a swim.

 

I'm the sand castle that sea waves washed it away. I'm that favourite toy kids will leave out when the family goes back from the picnic.

 

I'm the snowman with a carrot as his nose that's slowly melting away at the sunrise when everyone is still in their sweet dreams.

 

I'm the dried flower in-between the pages of the book you never come back to.

 

I'm the perfume pushed deep in your drawer you never use again cause you simply don't want to recall the moments we were together.

 

I'm everything that doesn't need to exist anymore. I'm everything that's ready to be born again.

 

I'm in my cocoon. I probably am ready.

 

  • Almir ‌

145

Wednesday, 27 Dey 1402، 08:12 PM

وقتی می‌فهمی با نبودن و دوری کردن از آدما، با نادیده‌ گرفتن غریزه و حس طبیعی آدم بودن و اجتماعی بودن، فرصت محبت کردن و محبت دیدن رو از خودت و بقیه گرفتی. که اگه میخواستی با تنهایی با غربت با ناامیدی از آدما کنار بیای راهش چیز دیگه‌ای بود. که آدما همونقدر که بدن میتونن خوب باشن. که الکی همه چیو شلوغش کردی. که از تلافی غریبه بودن با خودت خواستی با آدما هم غریبه شی. که میشه تنها بود ولی از کسی دلخور نبود. که میشه دلخور شد ولی به دل نگرفت. که میشه با تنهایی کنار اومد و کسی رو دور نکرد. که میشه تنها بود لای جمع بدون حس طلبکاری.

  • Almir ‌

144

Tuesday, 26 Dey 1402، 01:56 PM

آرزو میکنم به هر چیزی که باید نه بگی، "راحت" بگی نه. آرزو میکنم پشتیبان هر نه گفتنت یه دل قرص و محکم و آسوده‌خاطر باشه. امیدوارم نه گفتن بهت بچسبه.

  • Almir ‌

143

Sunday, 24 Dey 1402، 09:27 PM

بعضی وقت‌ها آرزوهام اونقدر کوچیک و دم دستی ولی هم‌چنان دست‌نیافتنی میشه که نمیدونم باید به حال خودم بخندم یا چی.

  • Almir ‌

142

Friday, 22 Dey 1402، 07:55 PM

شاید راه‌حل اونقدر ساده و پیش‌پاافتاده‌ست که به چشمت نمیاد.

  • Almir ‌

141

Thursday, 21 Dey 1402، 07:41 PM

نشستم تاریخ تولد کسایی که میشناسم رو یه جا ذخیره میکنم. خیلیارو یادم نمیاد. خیلیا رو فقط دفعه اولی که تبریک گفتم یادم بوده. نمیدونم چرا ولی همیشه، ناخودآگاه، اون دفعه اول برام مهم‌تر بوده. اون عدم انتظار و سوپرایز از اینکه یکی که حتی غریبه‌ست بهشون این جزئیات فراموش شدنی رو یادش مونده، اون خوشحالی جالب و بدون هیچ پیش‌توقعی... اون برام فشنگ و جالبه و لذت‌بخشه :)

راستش هم بعد دفعه اول انگار برام مهم نیست و خیلی راحت یادم میره. اونقدر که بعد چن سال هنوز تاریخ دقیق دوستامو یادم نمیاد(حدودی یادم میاد) و برا همین دارم برای هر کسی که یادم میاد رو ذخیره میکنم.

  • Almir ‌

140

Tuesday, 19 Dey 1402، 10:34 PM

با مهربونی بعد غریبه بودنشون چه کنم.

  • 19 Dey 02 ، 22:34
  • Almir ‌

139

Monday, 18 Dey 1402، 10:39 PM

برای خوب بودن امروز ممنونم. خیلی وقته برنامه‌ای ندارم هدفی نیست و ویژنی رو متصور نیستم. بیشتر شبیه بقا و گذروندنه. امروز زنده بمون تا فردا سعی کنی دوباره زنده بمونی.  از دست خودم و ذهن و فکرام. بعضی وقتا اونقدر تلخ میشه که چاره‌ای جز جدا کردن خودم از این کاراکتر و افکار و شخصیت نمیبینم چون حقیقتا غیرقابل تحمل میشه. برای بقا و ادامه دادن نمیشه ادامه‌اش داد. سنگینیش آخر غرقت میکنه.

وقتی این حجم از انرژی فقط صرف زنده موندن میشه، دیگه به لول بعدی فکر نمیکنی. فکر میکنی ولی نمیتونی اجراش کنی. ساده‌ترین امور روزانه‌ت هم میشه کوه کندن.

بعد به این فکر میکنم که تنها راه روبروم پاک کردن و ساختن از اول همه چیزه. آجر به آجر.

  • 18 Dey 02 ، 22:39
  • Almir ‌