Alienated

از خود بیگانه‌ام.

Alienated

از خود بیگانه‌ام.

117

Saturday, 20 Aban 1402، 12:38 AM

امشب بعد از نمیدونم چند هفته، با چند نفر حرف زدم. بیشتر پیام. آیا چیزی بدست آوردم از این گوشه‌گیری؟ نمیدونم. حس خوبی دارم درموردش؟ نمیدونم؛ بیشتر رنج بوده برام. میخوام که ادامش بدم؟ دلیلی برا توقفش نمی‌بینم بیشتر باین خاطر که هنوز چیزی که میخواستم رو بدست نیاوردم. هنوز خودمو پیدا نکردم و هنوز چیزی از افسردگی مو پروسس نکردم.

ناامید نیستم ولی مدرکی هم برای پیشرفت و امیدواری ندارم. هنوز میخوام که تنها باشم و با خودم کنار بیام.

  • 20 Aban 02 ، 00:38
  • Almir ‌

116

Thursday, 11 Aban 1402، 01:56 AM

اخلاقم حساس و بچگونه شده. دنبال بهونه. اینجوری‌ رو دوس ندارم. راحت ناراحت شدن رو نمی‌خوام.

  • 11 Aban 02 ، 01:56
  • Almir ‌

115

Monday, 8 Aban 1402، 09:26 PM

مریض شدم. تب و سردرد.

  • 08 Aban 02 ، 21:26
  • Almir ‌

114

Sunday, 7 Aban 1402، 05:19 PM

وقتی تنهایی برای خودت تجویز میکنی ممکنه متوجه چیزای مختلفی در مورد خودت بشی؛ مثل اینکه با وجود تنهاییت چقدر برای آدما، نظرشون و اینکه در مورد تو چه حس و فکری دارن ارزش کذایی و بدردنخور قائلی.

متوجه میشی خیلی از اوقات توی کالبد و فیزیک خودت راحت نیستی و اونقدر به این ناراحتی‌ها عادت کردی که ناخودآگاه به اون سمت میری. که چقدر با آرامش و آسایش توی تن خودت غریبه‌ای که چقدر بسته‌ای که چقدر منقبضی اونم بی‌دلیل موجه.

هنوز چیزی تغییر نکرده. هنوز میل به فرار از تنهایی و فرار از خودم باقیه. صرفا لحظه‌های کوچیکی از آگاهی هست توی بستر این آشوب. لحظه‌های کوچیکی از آرامش و حس عدم نیاز به شکستن تنهایی و قبول کردن. پذیرفتن عدم تقلا. پذیرفتن دست کشیدن و یه لحظه هم که شده نشستن پیش خودت.

دوست دارم سنگ‌های بین من و خودم رو بردارم. از خودم و با خودم راحت باشم. که توی خودم بسازم اون چیزی رو که خیلی وقته‌ که تو دست بقیه دنبالشم. نه برای دادنش به بقیه. برای خود خودم. برای جایی که خیلی وقته فراموش شده. برای نگاه منتظری که هر بار چشمامو ازش دزدیدم.

  • 07 Aban 02 ، 17:19
  • Almir ‌

113

Saturday, 6 Aban 1402، 08:07 PM

دیشب از سفر کوتاه برگشتم. هم خوش گذشت هم، گذشت. بهرحال بخاطرش ممنونم.

+ شاید برای بهتر شدن، فقط نیاز داری همه چی رو همون‌جوری که هست بپذیری. اون وقت، با خیال راحت تصمیم بگیر. انتخاب کن. بهتر باش.

+ یادگاری این سفرم یه فرورفتگی کوچیک از خط مو تا پیشونیمه. البته معلوم نیس.

  • 06 Aban 02 ، 20:07
  • Almir ‌

112

Saturday, 29 Mehr 1402، 07:19 PM

افتادم. حالم خوب نیست. حس غم و تنهایی دارم

و نمیدونم چجوری از خودم مراقبت کنم. نمیدونم چجوری بهتر بشم. نمیدونم چجوری حالمو خوب کنم.

  • 29 Mehr 02 ، 19:19
  • Almir ‌

111

Saturday, 29 Mehr 1402، 04:04 PM

محبت و توجه‌ات رو بیشتر برای خودت نگه دار. آدما همیشه ارزشش رو ندارن.

  • 29 Mehr 02 ، 16:04
  • Almir ‌

110

Saturday, 22 Mehr 1402، 08:31 PM

ساده بگویم ترجمه تمام حالات من می‌شود: دلتنگی.

  • 22 Mehr 02 ، 20:31
  • Almir ‌

109

Tuesday, 18 Mehr 1402، 01:59 PM

دو هفته‌ای میشه که یه سال به عدد کذایی سنم اضافه شده. وقتی برای کار اداری رفیقم فرم پر میکردم، بعد نوشتن سن بخشی‌ ازم پوزخند میزد و بخش دیگم باور نمیکرد. راستش حس میکنم یه جایی، خیلی خیلی عقب، تو دور دستای گذشته‌ام خط نمودار زندگیم متوقف شده و سر جاش وایستاده. حس میکنم خیلی وقته که بزرگ نشدم، بهتر پخته‌تر و عمیقتر نشدم. چیزی یاد نگرفتم و در عین حال همه‌ی مشکلاتی که جمع میکردم و زیر گوشه‌ی فرش ذهنم قایم میکردم کم کم سر و کله‌شون، قویتر از قبل پیدا میشه و تک تک زیر پامو خالی میکنن.

خیلی وقته میخوام فرار کنم. از این چیزی که ساخته‌م از این چیزی که سر و شکل گرفته. از این من همیشه حال خراب.

حتی امروز که یه خرده نشسته بودم کمی جدی فکر میکردم که به چه چیزای دوست دارم برسم، با وجود اینکه نه حالم خراب بود نه چیزی، حتی تو همچین شرایطی هم دیدم که دوست دارم بذارم برم و یه جایی که قرار نیست کسی منو بشناسه یا بالعکس، برم و از صفرِ صفر شروع کنم. ولی خب میدونم بر فرض محال هم اگه همچین کاری کنم اولین حرکتم دادن بیکاری به خودم و خوابیدن و هیچ کاری نکردنه. حس میکنم از وقتی که لازم بوده از این قطار پرآشوب زندگی پیاده شم و نفسی چاق کنم و دو دو تا چهارتاهامو جمع و جور کنم، خیلی خیلی میگذره.

پ.ن: الان که اینا رو نوشتم میبینم خیلی وایب منفی و ناامیدانه‌ای داره و حقیقت اینه که حال معمولم خیلی بهتر از ایناست.

  • 18 Mehr 02 ، 13:59
  • Almir ‌

108

Wednesday, 12 Mehr 1402، 07:54 PM

دوست دارم حرف بزنم ولی هر چی جیبامو میتِکونم حرفی نیست.

از اون مدل حرف‌زدن‌ها نیست که حرف داری ولی نمیتونی بیانش کنی یا اینکه از درک شدن ناامیدی. نه از اون نوعش نیست. یه ننوشتن از سرِ صبره. که ببینی قراره چیکار کنی. که امتحان کنی این بار از لا و لوی فشار زندگی، چقدر حق انتخاب داری. که ببینی میشه به بهتر شدن تکیه کرد؟ که دل خوش کنی، نه این همون کاسه‌ست نه همون آش.

  • 12 Mehr 02 ، 19:54
  • Almir ‌